آمد بهار وخلق به گلزار می روند
دیوانگان به دامن کهسار می روند
۱گلها که دوش رو ننمودندی از حجاب
امروز دسته دسته به بازار می روند
۲دریاب فیض صحبت روحانیان که زود
چون بوی گل ز کیسه گلزار می روند
۳از قید دود زود برون می جهد شرار
روشندلان به عالم انوار می روند
۴آنان که تکیه گاه خود از خار کرده اند
چون گل جبین گشاده ز گلزار می روند
۵آنها که می شدند به شبگیر سوی کار
پیش از سحر ز بوی گل از کار می روند
۶دلبستگی به تار ندارند نغمه ها
از بهر مصلحت به رگ تار می روند
۷بیدار مشو که راه فنا را سبکروان
شبنم صفت به دیده بیدار می روند
۸خامش نشین که مغز به تاراج دادگان
یکسر چو خامه بر سر گفتار می روند
۹آنها که دل به عقده گوهر نبسته اند
چون موج ازین محیط سبکبار می روند
۱۰آیینه خاطران گهی از بیم چشم زخم
دانسته زیر پرده زنگار می روند
۱۱از آه عندلیب محابا نمی کنند
این غنچه ها که در بغل خار می روند
۱۲چون بال شوق هست ز افتادگی چه باک
مرغان دلیر بر سر دیوار می روند
۱۳آنها که برده اند به گلزار عشق بوی
صائب ز گفتگوی تو از کار می روند
۱۴