چشمی کز انتظار سفیدش نمی کنند
آیینه دار صبح امیدش نمی کنند
۱خونهای مرده قابل تلقین فیض نیست
رحم است بر کسی که شهیدش نمی کنند
۲از باز دید حاصل عمرم به باد رفت
آسوده آن که دیدن عیدش نمی کنند
۳باشد گران چو زنگ بر آیینه خاطران
هر طوطیی که گفت وشنیدش نمی کنند
۴از دور باش وحشت مجنون هنوز خلق
آرام زیر سایه بیدش نمی کنند
۵هر کس نکرد نامه خود را چو شب سیاه
از صبح عفو نامه سفیدش نمی کنند
۶در حشر چشم بسته سر از خاک برکند
اینجا کسی که صاحب دیدش نمی کنند
۷قفلی که بر گشایش غیبی است چشم او
منت پذیر هیچ کلیدش نمی کنند
۸دارند التفات به هر کس شکرلبان
بی زهر در پیاله نبیدش نمی کنند
۹صائب سیاه خانه صحرای محشرست
از گریه هر دلی که سفیدش نمی کنند
۱۰