در سخن گفتن خطای جاهلان پیدا شود
تیر کج چون از کمان بیرون رود رسوا شود
۱چون صدف هرکس که دندان بر سر دندان نهد
سینه اش بی گفتگو گنجینه دریا شود
۲اهل دل را صحبت بی نسبتان مهر لب است
غنچه هیهات است در دامان گلچین وا شود
۳سخت جانی سد راه اتحاد سالک است
در صدف آب گهر چون واصل دریا شود؟
۴دست و پای باغبان بوسیدن از دون همتی است
سعی کن تا بی کلید این در به رویت وا شود
۵ناخن غیرت کن ناسور داغ لاله را
در گلستانی که داغ من چمن پیرا شود
۶گر به خاطر بگذراند چشم خونبار مرا
کاسه گرداب پر خون در کف دریا شود
۷مهر خاموشی چه سازد با دل پر شور من؟
حلقه گرداب چون مهر لب دریا شود؟
۸از لب شیرین او هر جا که حرفی بگذرد
در شکر طوطی چو مغز پسته ناپیدا شود
۹گوهری دارم که گر از جیب بیرون آورم
از فروغش پله میزان ید بیضا شود
۱۰پرده پندار سد راه وحدت گشته است
چون حباب از خود کند قالب تهی، دریا شود
۱۱نسبت خفاش با عیسی، چو عیسی با خداست
می شود عیسی خدا، خفاش اگر عیسی شود
۱۲دست رد بر سینه دریا گذارد چون صدف
هر که صائب آشنای عالم بالا شود
۱۳