عشق بالا دست وجان بیقرارم داده اند
ساغر لبریز و دست رعشه دارم داده اند
۱آفتاب عالم افروزم که از بیم گزند
نیل چشم زخم ازین نیلی حصارم داده اند
۲از سر هر خار صد زخم نمایان خورده ام
تا دم جان بخش چون باد بهارم داده ام
۳گرچه چون مژگان تهیدستم زاسباب جهان
همتی چون گریه بی اختیارم داده اند
۴چون نباشم منفعل از صورت کردار خویش؟
با همه زشتی دوصد آیینه دارم داده اند
۵گر ببازم هر دو عالم را پشیمان نیستم
بوالعجب دست و دلی در این قمارم داده اند
۶چون گذارم دامن بی اعتباری را زدست؟
من که عمری خاکمال اعتبارم داده اند
۷از رگ من نیشتر بی رنگ می آید برون
تنگ چشمان جهان ازبس فشارم داده اند
۸نزل خاصان است درد و داغ این مهمانسرا
با چه استحقاق داغ بی شمارم داده اند؟
۹کار من صائب چنین از بدگمانی درهم است
ورنه در روز ازل سامان کارم داده اند
۱۰