منت ایزد را که طبع بی نیازم داده اند
جان آگاه و زبان نکته سازم داده اند
۱گرچه دست و دامنم خالی است از نقد مراد
گوهر بی قیمتی چون امتیازم داده اند
۲کوتهی چون ناله نی نیست درانداز من
در خراش سینه ها دست درازم داده اند
۳گشته ام صد پیرهن نازکتر از موی میان
آتشین رویان زداغ از بس گدازم داده اند
۴در شکارستان عالم مدتی چون شاهباز
بسته ام چشم طمع، تا چشم بازم داده اند
۵از گریبان دو عالم دست کوته کرده ام
تا به کف سر رشته زلف درازم داده اند
۶