بهر قطع گفتگو تیغ زبانت داده اند
تو گمان داری که از بهر بیانت داده اند
۱مهر زن بر لب چو مینا، معرفت کم خرج کن
از چه رو بنگر به این تنگی دهانت داده اند
۲شارع عام دو صد گفتار باطل کرده ای
رخنه سهلی که از بهر بیانت داده اند
۳چهره پردازان ترا پرگو اگر می خواستند
از چه رو پیمانه ای همچون دهانت داده اند؟
۴پرده پوشیده رویان حقایق را مدر
ره چو باد صبح اگر در گلستانت داده اند
۵طفل را از بیضه عنقا تسلی کرده اند
عافیت در زیر گردون گر نشانت داده اند
۶گریقین گردد ترا، خواهی زخجلت آب شد
آنچه از الوان نعمت بی گمانت داده اند
۷تا ببینندت چه می سازی درین عبرت سرا
چند روزی سر برای امتحانت داده اند
۸شکر حق کن، ذکر حق بشنو درین بستانسرا
چون گل و سوسن ازان گوش و زبانت داده اند
۹گر توانی سیر در مصر وجود خویش کرد
جنس یوسف کاروان در کاروانت داده اند
۱۰از تو می بالد به خود صد پیرهن مصر وجود
کز عزیزی این جهان و آن جهانت داده اند
۱۱پا منه از راه بیرون همچو طفل نی سوار
گر به ظاهر در کف خواهش عنانت داده اند
۱۲زیر بال توست دولتها دل خود را مخور
چون هما روزی اگر از استخوانت داده اند
۱۳شکوه از بی حاصلی چون سرو کفر نعمت است
خط آزادی ز تاراج خزانت داده اند
۱۴آب اگر بر آتش شهوت زنی همچون خلیل
در دل دوزخ بهشت جاودانت داده اند
۱۵گر نمی خواهند کز زیر فلک بیرون روی
جا چرا چون تیر در بحر کمانت داده اند؟
۱۶چون سکندر با سیاهی صلح کن از آب خضر
کز فراق دوستان خط امانت داده اند
۱۷نیست ممکن پخته گردد بی دویدن اسب خام
سرمکش چندی گر از خامی عنانت داده اند
۱۸چند فرمانبر ترا ای بنده فرمان پذیر
از حواس آشکارا و نهانت داده اند
۱۹صائب از همصحبتان بگذر به تنهایی بساز
کز قلم در کنج خلوت همزبانت داده اند
۲۰