از سر زانوی خود آیینه دارت داده اند
بنگر این آیینه از بهر چه کارت داده اند
۱توشه ای چون پاره دل بر میانت بسته اند
مرکبی چون ابلق لیل و نهارت داده اند
۲چون پذیرند از تو عذر لنگ، کز بهر سفر
بادپایی همچو جان بیقرارت داده اند
۳از گرانی لنگر دریای امکان کرده ای
کشتی جسمی که از بهر گذارت داده اند
۴تا به کی در پوستین بیگناهان افکنی؟
این سگ نفسی که از بهر شکارت داده اند
۵دیگری دارد عنانت را چو طفل نوسوار
گرچه در ظاهر عنان اختیارت داده اند
۶در گشاد غنچه دلهای خونین صرف کن
این دم گرمی که چون باد بهارت داده اند
۷سرمپیچ از سنگ طفلان چون درخت میوه دار
کز برای دیگران این برگ و بارت داده اند
۸آنچه نتوان یافت با صد انتظار از کام دل
کام بخشان فلک بی انتظارت داده اند
۹گرچه در ظاهر اسیر چاردیوار تنی
رخصت جولان برون زین نه حصارت داده اند
۱۰چند چون نادیدگان دام تماشا می کنی؟
حلقه چشمی که بهر اعتبارت داده اند
۱۱از فراموشی به فکر کار خویش افتاده ای
ورنه در روز ازل سامان کارت داده اند
۱۲در گره تا چند خواهی بستن از طبع لئیم؟
خرده جانی که از بهر نثارت داده اند
۱۳می توانی دوزخ خود را بهشتی ساختن
کوثر نقدی زچشم اشکبارت داده اند
۱۴طفل و بازیگوش و بی پروا و خام و سرکشی
زان به دست گوشمال روزگارت داده اند
۱۵(یوسف این حسن بسامان ترا هرگز نداشت
نیل چشم زخم ازین نیلی حصارت داده اند)
۱۶بال پرواز ترا هر چند صائب بسته اند
شکر لله خاطر معنی شکارت داده اند
۱۷