آبها آیینه سرو خرامان تواند
بادها مشاطه زلف پریشان تواند
۱رعدها آوازه احسان عالمگیر تو
ابرها چتر پریزاد سلیمان تواند
۲شاخ گلها دست گلچین بهارستان تو
غنچه ها از زله بندان سر خوان تواند
۳سروها از طوق قمری سربسر گردیده چشم
دست بر دل محو شمشاد خرامان تواند
۴قدسیان پروانه شمع جهان افروز تو
آسمانها طوطیان شکرستان تواند
۵شب نشینان عاشق افسانه های زلف تو
صبح خیزان واله چاک گریبان تواند
۶سبزپوشان فلک چون سرو با این سرکشی
سبزه خوابیده طرف گلستان تواند
۷نافه های مشک کز سودا بیابانی شدند
از هواخواهان زلف عنبر افشان تواند
۸بی نیازانی که بر فردوس دست افشانده اند
در هوای چیدن سیب زنخدان تواند
۹از گداز عشق، دلهایی که نازک گشته اند
پرده فانوس شمع پاکدامان تواند
۱۰سینه هایی کز خس و خار علایق پاک شد
شاهراه جلوه سرو خرامان تواند
۱۱آتشین رویان که می بردند از دلها قرار
چون سپند امروز یکسر پایکوبان تواند
۱۲چون صدف جمعی که گوهر می فشاندند از دهن
حلقه در گوش لب لعل سخندان تواند
۱۳خوش خرامانی که زیر پا نکردندی نگاه
همچو نقش پا سراسر محو جولان تواند
۱۴مغزهایی کز پریشانی به خود پیچیده اند
گردباد دامن پاک بیابان تواند
۱۵صائب افکار تو دل را زنده می سازد به عشق
زین سبب صاحبدلان جویای دیوان تواند
۱۶