حیف کز آیینه رویان پاکدامانی نماند
چشم شرم آلود و روی گوهرافشانی نماند
۱سوخت چشم خیره خورشید هر شبنم که بود
حسن را در پرده عصمت نگهبانی نماند
۲تازه رویان گلستان غنچه پیشانی نشدند
در بساط لاله و گل روی خندانی نماند
۳سینه روشندلان در گرد کلفت شد نهان
طوطی ما را برای حرف میدانی نماند
۴کرد ازبس سرمه سایی نغمه زاغ و زغن
عندلیب خوش نوایی در گلستانی نماند
۵پاک شد از آه خون آلود لوح سینه ها
در سفال خشک مغز خاک، ریحانی نماند
۶کوه درد ما بساط آفرینش را گرفت
از برای دل تهی کردن بیابانی نماند
۷صبح دارد فیض خود را از سحر خیزان دریغ
قطره ای شیر کرم در هیچ پستانی نماند
۸در بساط آسمان از چشم شور روزگار
از رگ ابر بهاران مد احسانی نماند
۹سینه مجنون ما شد خارزار آرزو
در میان نی سواران برق جولانی نماند
۱۰دست ما و دامن شبها، که در روی زمین
از برای دادخواهی طرف دامانی نماند
۱۱مژده باد سحر با گل نمی دانم چه بود
اینقدر دانم درستی در گریبانی نماند
۱۲جز حواس ما که هر ساعت به جایی می رود
چهره آفاق را زلف پریشانی نماند
۱۳بس که خشکی دیدم از بخت سیاه خویشتن
صائب از ابر سیه امید بارانی نماند
۱۴