از هجوم اشک دل در چشم خونپالا نماند
در قفس از جوش گل از بهر بلبل جا نماند
۱شوق دل را از حریم چشم تر بیرون کشید
کشتی ما از سبکباری درین دریا نماند
۲تا خط بغداد جامم را ز می لبریز کرد
خونبهای توبه ام در گردن مینا نماند
۳از قماش پیرهن بی جلوه یوسف چه ذوق؟
شیشه خالی بزن بر سنگ چون صهبا نماند
۴چند ریزد صائب از کلک تو ابیات بلند؟
در بیاض سینه احباب دیگر جا نماند
۵