از دیار مردمی دیار در عالم نماند
آشنارویی به جز دیوار در عالم نماند
۱تیشه فولاد انگشت ندامت می گزد
حیف یک فرهاد شیرین کار در عالم نماند
۲هر کجا خاری است در پیراهن من می خلد
گرچه از چشم تر من خار در عالم نماند
۳از بنای استوار شرع با آن محکمی
غیر برفین گنبد دستار در عالم نماند
۴گوشه چشمی نماند از مردمی در روزگار
سرمه واری نرمی گفتار در عالم نماند
۵طالب آمل گذشت و طبعها افسرده شد
کز چه رو آن آتشین گفتار در عالم نماند
۶