حُسن را پوشیده در خط چون عنبر کردهاند
چشمه آیینه را خسپوش جوهر کردهاند
۱خاکساران محبت را به چشم کم مبین
گنجها را پادشاهان خاک بر سر کردهاند
۲رهنوردانی که از خود راه بیرون بردهاند
خویش را فارغ ازین وضع مکرر کردهاند
۳رفتهام از دست بیرون تا درین دریای تلخ
استخوانم را به شیرینی چو گوهر کردهاند
۴جای حیرت نیست جسم ما اگر جان شد ز عشق
اهل همت موم را بسیار عنبر کردهاند
۵تلخکامانی که دندان بر جگر افشردهاند
ساغر تبخاله را پر آب کوثر کردهاند
۶در چنین دریای بیزنهار، مردم چون حباب
بادبان کشتی خود دامن تر کردهاند
۷آرزوی خام مردم را به دوزخ میبرد
عودهای خام را در کار مجمر کردهاند
۸از وجود ما چنین تیره است دریای حیات
ماهیان این آب روشن را مکدر کردهاند
۹سخت جانان بر حریر عافیت آسودهاند
چون شرر روشندلان از سنگ بستر کردهاند
۱۰نقد خود را از کسالت نسیه میسازند خلق
خودحسابان هر نفس را صبح محشر کردهاند
۱۱شعلهرویان چون نمیگیرند در یک جا قرار
سینهٔ ما را چرا همچشم مجمر کردهاند؟
۱۲چند در زیر فلک سرگشته باشم، سوختم
وقت جمعی خوش که در گرداب لنگر کردهاند
۱۳ذرهای از خار خار عشق فارغبال نیست
نی به ناخن مور را از عشق شکر کردهاند
۱۴از سخنهای تو صائب صفحههای سادهدل
دامن خود چون صدف لبریز گوهر کردهاند
۱۵