ساده لوحانی که درد خود به درمان داده اند
دامن یوسف زدست از مکر اخوان داده اند
۱محرمان کعبه مقصود، از تار نفس
جامه احرام خود چون صبح سامان داده اند
۲یک گل بی خار گردیده است در چشمم جهان
تا مرا چون شبنم گل چشم حیران داده اند
۳نیست غافل عاشق از پاس ادب در بیخودی
عندلیب مست را سر در گلستان داده اند
۴ناله زنجیر دارد حلقه چشم غزال
تا من دیوانه را سر در بیابان داده اند
۵اهل دنیا حلقه بیرون در گردیده اند
همچو زنبور عسل تا خانه سامان داده اند
۶عارفان را شکوه ای از گردش افلاک نیست
اختیار کشتی خود را به طوفان داده اند
۷زیر بار منت گردون دو تا گردیده ام
همچو ماه نو مرا تا یک لب نان داده اند
۸گفتگوی ماست بی حاصل، وگرنه مور را
مزد گفتار از شکرخند سلیمان داده اند
۹از دل پرخون و آه آتشین و اشک گرم
آنچه می باید مرا صائب به سامان داده اند
۱۰