گوشهگیرانی که رو در خلوت دل کردهاند
رشته جان را خلاص از مهره گِل کردهاند
۱اهل دنیا در نظربازی به اسباب جهان
حلقهای هر لحظه افزون بر سلاسل کردهاند
۲کارافزایان که دنبال تکلف رفتهاند
زندگی و مرگ را بر خویش مشکل کردهاند
۳بر رخ بیپرده مقصود، کوته دیدگان
پردهها افزون ز دامان وسایل کردهاند
۴مد احسان میشمارند این گروه تنگچشم
چین ابرویی اگر در کار سایل کردهاند
۵از ورقگردانی افلاک فارغ گشتهاند
خردهبینانی که سیر نقطه دل کردهاند
۶دوربینانی که نبض ره به دست آوردهاند
خار را از پای خود بیرون به منزل کردهاند
۷گوشهگیرانی که دل را از هوس نزدودهاند
خلوت خود را ز فکر پوچ، محفل کردهاند
۸از پی روپوش، واصل گشتگان همچون جرس
نالههای خونچکان در پای محمل کردهاند
۹لنگر تسلیم از دست تو بیرون رفته است
ورنه از موج خطر بسیار ساحل کردهاند
۱۰کشتگان عشق اگر دستی برون آوردهاند
خونبهای خویش در دامان قاتل کردهاند
۱۱در بهار بیخزان حشر، با صد شاخ و برگ
سبز خواهد گشت هر تخمی که در گِل کردهاند
۱۲چشم میپوشند صائب از تماشای بهشت
رهنوردانی که سیر عالم دل کردهاند
۱۳