درویش را ز خرقه صد پاره نیست عار
محضر به قدر مهر بود صاحب اعتبار
۱زنگ از جبین آینه صیقل نمی برد
زینسان که می برد لب خامش ز دل غبار
۲گردید رشته آه ندامت ز زخم من
سوزن شد از جراحتم انگشت زینهار
۳عیش جهان، نظر به غم بی شمار او
برقی است کز سحاب شود گاهی آشکار
۴جوهر قبول پرتو منت نمی کند
آتش برآورد ز دل خویشتن چنار
۵ز افتادگی به پله عزت توان رسید
بوی گل پیاده بود بر صبا سوار
۶از ریزش آبروی کریمان شود ز باد
آب گهر بود ز چکیدن به یک قرار
۷دلهای صاف راست نگهبان ملایمت
آیینه را ز موم بود آهنین حصار
۸دست نوازشی چو به زلف آشنا کنی
غافل مشو ز صائب آشفته روزگار
۹