دل راز سینه درنظر دلستان برآر
آیینه پیش یوسف از آیینه دان برآر
۱کار غیور عشق شراکت پذیر نیست
دل رابه نقد ازهمه کار جهان برآر
۲مگذار رنگ جسم پذیرد روان پاک
این مغز رابه نرمی ازین استخوان برآر
۳با برق همرکاب بودجلوه بهار
خود را به زخم خار درین گلستان برآر
۴آزادگی و بی ثمری کن شعار خویش
دامان خود چو سرو ز دست خزان برآر
۵گلزار خود ز سبزه بیگانه پاک کن
آنگاه درملامت مردم زبان برآر
۶در شوره زار تخم نکویی ثمر دهد
چون دوستان مراد دل دشمنان برآر
۷در بند خارزار علایق چه مانده ای؟
دستی به جمع کردن دامان جان برآر
۸چون پای قطع راه نداری ز کاهلی
خاری به دست از قدم رهروان برآر
۹شاید دچار دامن اهل دلی شوی
چون آفتاب دست به گرد جهان برآر
۱۰صائب حریف سیل حوادث نمی شوی
مردانه رخت خویش ازین خاکدان برآر
۱۱