شکر کز اقبال روزافزون شاه تاجدار
آفتاب فتح طالع شد ز برج قندهار
۱مظهر صاحبقرانی، شاه عباس دوم
در جهاد اکبر از فرماندهان شد کامکار
۲بار دیگر از ته بال و پر زاغان هند
بیضه اسلام چون خورشید گردید آشکار
۳از جنود آسمانی لشکر اصحاب فیل
بار دیگر شد ازین حصن مبارک سنگسار
۴گرچه کم بودند مردان حصاری از سه الف
زان سپاه بی عدد کشتند بیش از چل هزار
۵تیر روی ترکش هندوستان، داراشکوه
آه خون آلود شد از خاکمال این حصار
۶رخنه ها کز سیبه در مغز زمین انداختند
از برای دفنشان روز یورش آمد به کار
۷سرکشان هند را شمشیر کج بیدار کرد
زین کجک شد فیل های مست یکسر هوشیار
۸والی هندوستان از بیم تیغ غازیان
چون غلامان کرد شب را نیمه از دارالقرار
۹از ازل مشقی که می کردند از بهر گریز
هندیان روسیه را عاقبت آمد به کار
۱۰زان سپاه بیکران رفتند ازین دریای خون
جسته جسته همچو بز معدود چندی بر کنار
۱۱تا به شش مه خاک می کردند بر سر هندیان
باد در کف عاقبت رفتند تا دارالبوار
۱۲در تن فیلان چو رود نیل در هر حمله ای
کوچه ها از زخم تیغ غازیان شد آشکار
۱۳چون لوای شاه، روی قلعه داران شد سفید
هندیان گشتند یکسر زردروی و شرمسار
۱۴از سیاهی گرچه بالاتر نباشد هیچ رنگ
زردرویی غالب آمد بر سیاهان در فرار
۱۵آنچنان کز آسمان خیل شیاطین از شهاب
منهزم گردد، چنان گردید هندو تارومار
۱۶بس که شد آلوده هر سنگی به خون هندیان
کوه بزکش شد سراسر کوههای قندهار
۱۷خاک را از بس به خون هندیان آمیختند
چون شفق، از خاک خون آلود می خیزد غبار
۱۸لشکر فرعون را نامد به پیش از رود نیل
آنچه پیش هندیان آمد ز تیغ ذوالفقار
۱۹بس که لاش این کلاغان شد نصیب کرکسان
شهپر هر کرکسی گردید لوح صد مزار
۲۰گر در آتش کشته خود را نمی انداختند
کوهها از هندوان کشته می شد آشکار
۲۱راه خشکی هند را از کابل و ملتان نماند
ریختند از بس که خون هندیان وقت فرار
۲۲تا جهان آباد اگر خواهند، ازین دریای خون
می توان رفتن به کشتی از سواد قندهار
۲۳جوز هندی بعد ازین بی مغز روید از درخت
زین سرسختی که هندی خورد ازین محکم حصار
۲۴بعد ازین مشکل که نیشکر کمر بندد دگر
زین شکست تازه کاندر هند گردید آشکار
۲۵این که عمری خاک می کردند بر سر فیل ها
زین مصیبت بود کاکنون گشت در هند آشکار
۲۶زین تزلزل کز سپاه ترک در هند اوفتاد
ریخت از بتخانه ها بت همچو برگ از شاخسار
۲۷تا نشد تسلیم، روی خواب آسایش ندید
هر سبکپایی که بیرون برد جان زین کارزار
۲۸آنچنان کآیینه می گیرد ز خاکستر صفا
شد قتل هندیان افزون جلای ذوالفقار
۲۹برخورد یارب ازین دولت که تا دامان حشر
ختم شد مردانگی از قلعه داران بر اتار
۳۰پیش این سد سکندر لشکر یأجوج چیست؟
پیش این دریای آتش دود چون گیرد قرار؟
۳۱برنیاید با جوان دولت کهن دولت، بس است
قصه دارا و اسکندر برای اعتبار
۳۲کوته اندیشی که با صاحبقران گردد طرف
می گذارد این چنین گردون سزایش در کنار
۳۳صورت تاریخ این فتح از قضا شد جلوه گر
چون «سیاهی » خاست از «مرآت حصن قندهار»
۳۴