از اشک بلبل است رگ تلخی گلاب
نادان کند حواله ز غفلت به آفتاب
۱از روی آتشین تو دل آب می شود
از روی آفتاب شود چشم اگر پر آب
۲نتوان به هیچ وجه عنانش نگاه داشت
حسنی که شد ز حلقه خط پای در رکاب
۳از نازکی به موی میانش نمی رسد
هر چند زلف بیش کند مشق پیچ و تاب
۴در ابر از آفتاب توان فیض بیش برد
ما می بریم لذت دیدار از نقاب
۵از موجه سراب شود بیش تشنگی
پروانه را خنک نشود دل ز ماهتاب
۶اشک ندامت است سیه کار را فزون
در تیرگی زیاده بود ریزش سحاب
۷موی سفید ریشه طول امل بود
در شوره زار بیش بود موجه سراب
۸آرام نیست آبله پایان شوق را
مانع نگردد از حرکت آب را حباب
۹همت عطای خویش نگیرد ز سایلان
یاقوت و لعل رنگ نبازد ز آفتاب
۱۰در رد سایلند بزرگان زبان دراز
باشد دلیر کوه گرانسنگ در جواب
۱۱گر نیست نشأه سخن افزون ز می، چرا
مستی شود زیاده ز گفتار در شراب؟
۱۲در روی آفتاب توان بی حجاب دید
نتوان دلیر روی ترا دید از حجاب
۱۳بی مهری سپهر سیه دل به نیکوان
روشن شد از گرفتگی ماه و آفتاب
۱۴کامل عیار نیست به میزان دوستی
هر کس که هم خمار نگردد به هم شراب
۱۵مویش به روزگار جوانی شود سفید
چون نافه خون خویش کند هر که مشک ناب
۱۶این روی شرمناک که من دیده ام ز یار
صائب ز خط عجب که برون آید از حجاب
۱۷