تا گل ز عکس عارض او چیده است آب
در چشمه از نشاط نگنجیده است آب
۱بر روی آب آنچه نماید حباب نیست
صد پیرهن ز عکس تو بالیده است آب
۲تا سرو خوش خرام تو از باغ رفته است
رخسار خود ز موج خراشیده است آب
۳نعلش در آتش است ز هر موج پیش بحر
آسودگی ز عمر کجا دیده است آب
۴غلطد چنین که بر دم شمشیر خون من
هرگز به روی سبزه نغلطیده است آب
۵نگذاشت آب در جگر تیغ زخم من
از تیغ اگر چه زخم ندزدیده است آب
۶زینسان که من به نیک و بد دهر ساختم
با خار و گل ز لطف نجوشیده است آب
۷ضایع مساز حرف نصیحت به غافلان
بر روی پای خفته که پاشیده است آب؟
۸پیچد چنان که در تن خاکی روان من
در جویبار تنگ نپیچیده است آب
۹صائب ز خوشگواری آب است بی خبر
هر کس که از سفال ننوشیده است آب
۱۰