کرد میزان حساب آماده بهر خاکیان
از شب و روز مساوی میر عدل نوبهار
۱از شکوفه نامه اعمال اشجار چمن
مضطرب آمد به پرواز از یمین و از یسار
۲گل چو خورشید قیامت آتشین رخسار شد
خاک شد صحرای محشر از فروغ لاله زار
۳ریخت شبنم از رخ گلها چو انجم از سپهر
ابرها چون کوه شد سیار در روز شمار
۴ابر رحمت بست دامان شفاعت بر کمر
دید از گرد گنه چون خاکیان را شرمسار
۵گرد عصیان را به دست گوهرافشان پاک شست
حله فردوس پوشانید در هر شاخسار
۶می بده ساقی که صهبا در بهشت آمد حلال
ساز شو مطرب که شد آهنگ، وضع روزگار
۷برگ عشرت کن که تمهید بساط عیش را
از رگ ابر بهاران شد مهیا پود و تار
۸خاصه هنگامی که چون خورشید عالمتاب کرد
روی در بیت الشرف صاحبقران کامکار
۹اول شاهان عالم، ثانی عباس شاه
افسر فرمانروایان، خاکروب هشت و چار
۱۰صاحب اقبالی که تا بر مسند دولت نشست
توبه کرد از فتنه انگیزی مزاج روزگار
۱۱در شرافت همچو بسم الله از آیات دگر
سرفرازست از شهنشاهان عصر آن نامدار
۱۲جلوه در پیراهن بی جرم یوسف می کند
هر گناهی را که باشد بخشش او پرده دار
۱۳نیست در روی زمین جز آستان دولتش
هست اگر خاک مرادی در بساط روزگار
۱۴می شود طوق گریبان حلقه فتراک او
هر که سرپیچد ز امر نافذ آن شهریار
۱۵هست از دست ولایت قوت بازوی او
آب شمشیرش بود از جویبار ذوالفقار
۱۶خلق او دریای فیاضی است کز هر موجه ای
عنبر اندازد به جای کف جهان را بر کنار
۱۷از سیاست بود دایم ملک شاهان منتظم
چون بهار از حسن خلق او داد نظم روزگار
۱۸چرخ زنگاری است بر اقبال روزافزون او
تنگ میدان چون لباس غنچه بر جوش بهار
۱۹آفتاب عالم افروزست در برج شرف
زیر چتر زرنگار آن سایه پروردگار
۲۰می خورند از خوشدلی در نوبهار عدل او
در رحم اطفال جای خون شراب خوشگوار
۲۱جبهه اقبال او آیینه اسکندری است
شاهی روی زمین گردیده در وی آشکار
۲۲تیغش از بسیاری فتح و ظفر گشته است خم
شاخ خم پیدا کند چون میوه باشد بی شمار
۲۳در خم چوگان اقبال جهان پیمای او
چون فلک گوی زمین یک جا نمی گیرد قرار
۲۴تا نشد پیوسته با تیغ کجش ابروی فتح
طاق ابروی جوانمردی نگردید آشکار
۲۵گر به دریا سایه تیغ جهانسوزش فتد
پوست اندازند یکسر ماهیانش همچو مور
۲۶چرخ را چون عامل معزول در دوران او
سبحه انجم نمی افتد ز دست رعشه دار
۲۷همچو گوهر کز شرف دارد بلندی بر صدف
قدر او زیر فلک بر آسمان باشد سوار
۲۸رنگ جرأت می دهد بر چهره مریخ پشت
آفتاب رایتش هر جا که گردد آشکار
۲۹ماهیی کز حفظ او باشد دعای جوشنش
فلسش از آتش برآید چون زر کامل عیار
۳۰هر گوزنی را که یاد تیر او در دل گذشت
استخوانش سر به سر زهگیر شد بی اختیار
۳۱بس که تیرش می جهد از سینه نخجیر صاف
گرد چون خیزد، به فکر زخم می افتد شکار
۳۲حلمش از جا درنیارد از گناهان بزرگ
کوه قاف از سایه عنقا نگردد بی قرار
۳۳پله خاک از گرانی ناله قارون کند
چون به افشاندن سبک سازد کف گوهر نثار
۳۴حفظ او تا شد ضعیفان جهان را دیده بان
می کند چون چشم ماهی سیر در دریا شرار
۳۵از اشارت می کند دست تماشایی قلم
تیغ چون ماه نوش هر جا که گردد آشکار
۳۶گرد بادش آسیای خون به گردش آورد
دامن دشتی که شد از آب تیغش لاله زار
۳۷خون شود شیری که در ایام شیرین خورده است
بیستون را گر دهد سرپنجه قهرش فشار
۳۸خشک چون نال قلم در آستین شد دست ظلم
تا برآورد از نیام عدل تیغ آبدار
۳۹شهپر سیمرغ باشد بر فراز کوه قاف
تیغ در سرپنجه مردانه آن شهریار
۴۰هست از تیغ کج او تکیه گاه اقبال را
پرخم آید در نظر زان روی چون ابروی یار
۴۱وام چندین ساله خورشید را واپس دهد
نور گیرد ماه اگر زان روی خورشید اشتهار
۴۲گر خلد خاری به پای رهروان در عهد او
از سیاست در خطر باشد سرسبز بهار
۴۳همچو زال زر جهد از خواب با موی سفید
گر به خواب رستم آید هیبت آن شهریار
۴۴ابجد طفلانه شمشیر عالمگیر اوست
داستان رستم و افسانه اسفندیار
۴۵آفتاب فتح را در آستین دارد چو صبح
رایت بیضای او هر جا که گردد آشکار
۴۶هر رگ سنگی شود انگشت زنهار دگر
گر نماید امتحان بر کوه، تیغ آبدار
۴۷پوست گردد چون زره از تیر باران خصم را
از کمان ماه تمام او چو گردد هاله دار
۴۸کوچه ها پیدا شود در آسمان چون رود نیل
گر ز عزم صادق آرد رو به این نیلی حصار
۴۹از مسامش لعل چون می از حریر آید برون
گر به کان لعل افتد ظل آن کوه وقار
۵۰خنده بر لب بخیه الماس گردد خصم را
رخنه های ملک را کرده است از بس استوار
۵۱بگذراند گر شکوه ذاتی او را به دل
چاک گردد چون لباس غنچه این نیلی حصار
۵۲برنمی گردد ز کوه حلمش از تمکین صدا
با سبکروحی که یک جا جمع کرده است این وقار؟
۵۳گوهرش را نیست جز جیب فقیران مخزنی
بحر او را نیست غیر از دامن سایل کنار
۵۴ناف آهو نافه را از شرم بر صحرا فکند
کرد بر صحرای چین تا نکهت خلقش گذار
۵۵ماه اگر مالد به خاک آستان او جبین
از کلف دیگر نگردد چهره او داغدار
۵۶تیغ او آلوده کم گردد به خون دشمنان
خصم بی مغزش ز خود آتش برآرد چون چنار
۵۷گرگ در ایام عدلش چون سگ اصحاب کهف
برنمی آید ز بیم گوسفند از کنج غار
۵۸چون دعای راستان کز آسمان ها بگذرد
می کند از جوشن نه تو خدنگ او گذار
۵۹دیده مخمور از خواب پریشان ایمن است
منتظم گردیده است از بس که وضع روزگار
۶۰حسن خلقش تازه رو بر می خورد با خار وگل
نیست حیف و میل در میزان عدل نوبهار
۶۱بر ضمیر روشن او خرده راز فلک
بر طبق پیوسته باشد چون زر گل آشکار
۶۲آب گردد استخوان بیستون چون جوی شیر
برق شمشیرش کند گر در دل خارا گذار
۶۳خانه بر دوشی به غیر از جغد در عالم نماند
بس که شد معمور از معماری عدلش دیار
۶۴آهوان سیر چراغان می کنند از چشم شیر
با حضور خاطر، از عدلش، دل شبهای تار
۶۵آهوان سیر چراغان می کنند از چشم سیر
با حضور خاطر، از عدلش، دل شبهای تار
۶۶نیست در عقل متین او تصرف باده را
سیل کوه قاف را هرگز نسازد بی قرار
۶۷گر درآرد نوبهار خلق او را در ضمیر
بر سپند آتش گلستان گردد ابراهیم وار
۶۸بهر مظلومان اگر نوشیروان زنجیر بست
می دهد دامن به دست دادخواه آن شهریار
۶۹خضر را در رهنوردی رهبری در کار نیست
بخت سبز او ندارد احتیاج مستشار
۷۰ابر دستش خون دریا را به جوش آورده است
نیست مرجان این که گردیده است از بحر آشکار
۷۱غیر جام می که خونش در شریعت خوردنی است
خالی از وی برنگردیده است هیچ امیدوار
۷۲لب گشودن رفت از یاد صدف در عهد او
بی سؤال از بس که بخشد آن کف گوهر نثار
۷۳طفل از پستان گرفتن می کند پهلو تهی
در زمان همت او شد گرفتن بس که عار
۷۴از ورق گردانی باد خزان آسوده است
نخل امیدی که آید در زمان او به بار
۷۵بر امید بخشش دست گهربارش کند
صد هزاران دست از یک آستین بیرون چنار
۷۶دخل بحر و کان چه باشد با سخای ذاتیش؟
خرده گل چیست پیش خرج باد نوبهار؟
۷۷ناف عالم را به نام او بریده است آسمان
مکه را تسخیر خواهد کرد آن عالم مدار
۷۸در نخستین رزم، ملک از زاده اکبر گرفت
در جهاد اکبر او از خسروان شد نامدار
۷۹سر به سر فیلان مست کشور هندوستان
چون کجک گشتند از تیغ کج او هوشیار
۸۰چون سلیمان می شود بر دیو و دد فرمانروا
شهسواری را که باشد فیل مست اول شکار
۸۱تا به دولت بر سریر پادشاهی تکیه کرد
آمد از توران به درگاهش دو شاه نامدار
۸۲از عنایت های آن فرمانده دنیا و دین
هر دو گردیدند از دنیی و عقبی کامکار
۸۳گرچه در دعوی است اقبالش ز شاهد بی نیاز
زین دو عادل شد مبرهن بر صغار و بر کبار
۸۴تا شود از پرتو خورشید، ماه نو تمام
تا به گرد خاک باشد چرخ گردان را مدار
۸۵باد در زیر نگین او را جهان چون آفتاب
تا شود نور ظهور صاحب الامر آشکار
۸۶بادها مشکین نفس شد ابرها گوهرنثار
خوش به آیین تمام امسال می آید بهار
۸۷زنگ کلفت ابر از دلها به تردستی زدود
رفت گرد از سینه ها با دامن گل نوبهار
۸۸ابرها در یکدگر پیوست چون بال پری
شد بساط خاک چون تخت سلیمان سایه دار
۸۹جوش گل برداشت چون خشت از سر خم خاک را
چرخ مینایی ز برگ عیش پر شد غنچه وار
۹۰محو شد چون صبح کاذب از جهان آثار برف
تا شد از شاخ شکوفه صبح صادق آشکار
۹۱زهر سرما را شکرخند شکوفه همچو شیر
نرم نرم آورد بیرون از عروق شاخسار
۹۲از الف زان سان که پیدا شد حروف مختلف
صد هزاران رنگ گل ظاهر شد از هر نوک خار
۹۳دامن دریای اخضر شد ز شادابی چمن
ماهی سیمین شد از سیم شکوفه جویبار
۹۴از عقیق و لعل و یاقوت آنچه در گنجینه داشت
در لباس لاله و گل داد بیرون کوهسار
۹۵از رگ ابر آسمان چون سینه شهباز شد
خاک چون بال تذروان شد ز گلها پرنگار
۹۶آنچنان کز خم می پرزور دورافکند خشت
خاک را از جای خود برداشت جوش لاله زار
۹۷گریه شادی ز شبنم بر رخ گلها دوید
تا کشید ابر بهاران بوستان را در کنار
۹۸تا چه در گوش درختان گفت باد صبحدم
کز طرب شد پایکوبان سرو دست افشان چنار
۹۹از شکوه باغ دریایی پر از گوهر شده است
هر رگ شاخی رگ ابری است مرواریدبار
۱۰۰چون غبار خط که برخیزد ز روی گلرخان
سبز برمی خیزد از روی زمین گرد و غبار
۱۰۱بس که هر خاری ملایم شد ز تأثیر هوا
می کند گل در گریبان عاشقان را خارخار
۱۰۲از شکوفه هر کف خاکی ید بیضا شده است
صخره موسی است هر سنگی ز جوش چشمه سار
۱۰۳از بنفشه باغ ها پر شعله نیلوفری است؟
یا مه مصرست از سیلی شده نیلی عذار
۱۰۴نگسلد فریاد مرغان چمن از یکدگر
روز و شب از تردماغی چون صدای آبشار
۱۰۵ابرها مستغنی از آمد شد دریا شدند
از طراوت شد جهان خاک از بس آبدار
۱۰۶شسته رو از خواب می خیزند خوبان همچو گل
بس که گردیده است عالم از رطوبت مایه دار
۱۰۷از خمار آرد برون کسب هوا مخمور را
شد جهان از بس به کیفیت ز فیض نوبهار
۱۰۸گر کند صیاد دام خود نهان در زیر خاک
در کشیدن سنبل سیراب گردد آشکار
۱۰۹جلوه نشو و نما از بس بلند افتاده است
از برای چیدن گل خم نمی گردد سوار
۱۱۰از لب خندان کند گل در گریبان هدف
غنچه پیکان ز فیض انبساط نوبهار
۱۱۱شاخ گل می گردد از تردستی آب و هوا
چوب تعلیمی اگر در دست خود گیرد سوار
۱۱۲سبز شد چون بال طوطی بال و پر پروانه را
بس که شد آتش ز لطف نوبهاران آبدار
۱۱۳از فروغ لاله و گل آب می گردد به چشم
زین سبب باشند دایم ابرها گوهرنثار
۱۱۴تازه رویان چمن محو تماشای خودند
هر گلی آیینه ها دارد ز شبنم در کنار
۱۱۵همچو زخم آب، زخم سنگ می جوشد به هم
بس که از لطف بهاران شد ملایم کوهسار
۱۱۶از خجالت در گریبان سرکشد چون خارپشت
گر درین موسم بهشت عدن گردد آشکار
۱۱۷یوسف گم کرده خود را فرامش می کند
پیر کنعان را به طرف باغ اگر افتد گذار
۱۱۸سر برآوردند ارواح نباتی از زمین
صور اسرافیل تا از رعد گردید آشکار
۱۱۹