زنگی شب را کند خورشید منظر ماهتاب
مهره گل را دهد تشریف گوهر ماهتاب
۱شست داغ تیرگی از نامه اعمال شب
کرد با روز از صفا شب را برابر ماهتاب
۲داد بیرون عنبر شب نوبهار خویش را
کرد مغز آفرینش را معطر ماهتاب
۳چون دهان صبحدم از خنده شادی گرفت
همچو مغز پسته گردون را به شکر ماهتاب
۴کرد مهد خاک را چون مادران مهربان
کشتی دریای شیر از لطف گوهر ماهتاب
۵برد چون ابر بهاران بس که تردستی به کار
ریگ را سیراب کرد از آب گوهر ماهتاب
۶در سمنزار بهشت جاودان سیار کرد
مغزها را از نسیم روح پرور ماهتاب
۷نقد کرد از چهره پرنور خلد نسیه را
تشنگان را شد به جوی شیر رهبر ماهتاب
۸از برات عیش جیب و دامنی خالی نماند
در بساط خاک تا واکرد دفتر ماهتاب
۹عالمی را شیرمست از جلوه مستانه کرد
کرده است از می دماغ خود مکرر ماهتاب
۱۰در ته چادر جهانی را ز برق حسن سوخت
آه اگر آید برون از زیر چادر ماهتاب
۱۱گرچه سنگ از پرتو خورشید می گردد عقیق
جام می را بخشد آب و تاب دیگر ماهتاب
۱۲کار آتش می کند در گرمی هنگامه ها
گرچه با کافور می ماند به گوهر ماهتاب
۱۳زهر جانفرسای غم را از عروق خاکیان
می کشد چون شیر با رخسار انور ماهتاب
۱۴خشکی سودا ز مغز خاک بیرون می برد
با رخ چون شیر و لبهای چو شکر ماهتاب
۱۵کرد شاخ یاسمن رگهای خشک خاک را
بس که شد شبنم فشان از چهره تر ماهتاب
۱۶میکشان در پرده شبها صبوحی می زنند
کرد فیض صبح را در شب مصور ماهتاب
۱۷گرچه باران می رساند خانه تقوی به آب
در شکست توبه دارد شور دیگر ماهتاب
۱۸می توان چشم از در و دیوار عالم آب داد
کرد از بس مغز خشک خاک را تر ماهتاب
۱۹مشربی دارد چو پیر دیر با موی سفید
ز اول شب می کشد تا صبح ساغر ماهتاب
۲۰در قدح صهبای روشن می نماید خویش را
در کنار هاله دارد حسن دیگر ماهتاب
۲۱از رخ شبنم فشان و نرمی رفتار، کرد
جوی شیر و باغ جنت را مصور ماهتاب
۲۲بادبان کشتی می را فلک پرواز کرد
تا فکند از چهره پرنور چادر ماهتاب
۲۳کرد در مهد زمین از چرب نرمی های خلق
خاکیان را شیرمست از شیر مادر ماهتاب
۲۴صحبت روشن ضمیران کیمیای دولت است
خاک را از چهره سیمین کند زر ماهتاب
۲۵گرچه میآرد دماغ هوشیاران را به شور
می کند در بزم می طوفان دیگر ماهتاب
۲۶می گذارد نعل در آتش هلال جام را
از طراوت گرچه سازد خاک را تر ماهتاب
۲۷بخت خواب آلوده ای نگذاشت در روی زمین
بس که افشاند آب لطف از چهره تر ماهتاب
۲۸از فروغ باده بزم بهشت آیین شاه
می زند سرپنجه با خورشید انور ماهتاب
۲۹آفتاب سایه پرورد خدا، عباس شاه
کز فروغ رای او گردید انور ماهتاب
۳۰اقتباس نور کرد از رایت بیضای او
کرد در یک جلوه عالم را مسخر ماهتاب
۳۱چون چراغ روز باشد پیش رای روشنش
می کند هر چند عالم را منور ماهتاب
۳۲بی نیاز از اقتباس پرتو خورشید شد
سود بر خاک درش تا روی چون زر ماهتاب
۳۳باد عالم روشن از پیشانی اقبال او
تا ستاند نور از خورشید انور ماهتاب
۳۴