بس که شد تفسیده عالم از فروغ آفتاب
چون پر پروانه می سوزد کتان در ماهتاب
۱در هوای تابه نعل ماهیان در آتش است
بس که از تأثیر گرما آتشین گردید آب
۲باد شد گرم آنچنان کز آستین افشانیش
می شود روشن چراغ کشته با صد آب و تاب
۳خاک گردید آتشین نوعی که رگهای زمین
می کند در چشم انجم جلوه تیر شهاب
۴از سر آتش نمی خیزد سپند بی قرار
بس که ترسیده است چشمش زین هوای سینه تاب
۵قرص خام ماه چون خورشید گردید آتشین
شد تنور خاک گرم از بس ز تاب آفتاب
۶این نه فواره است هر سو جلوه گر در حوضها
کرده است از تشنگی بیرون زبان خویش آب
۷آتش دوزخ گوارا می شود بر کافران
گر به این گرمی بود هنگامه روز حساب
۸کرده از بس شدت گرما هوا را آتشین
از بط می هیچ فرقی نیست تا مرغ کباب
۹از حرارت می گدازد چون شکر در شیر گرم
گر شود جام بلورین جلوه گر در ماهتاب
۱۰گرم شد می آنچنان در سینه ساغر که شد
بادبان کشتی دریای آتش هر حباب
۱۱سنگها از بس ملایم گشت، چون می از حریر
می تراود از عروق سنگ یاقوت مذاب
۱۲می جهد چون سنگ و آهن آتش از بال و پرش
گر زند بط بال خود بر یکدگر در زیر آب
۱۳در مزاج مرغ آتشخوار از تاب هوا
سردی خس خانه دارد شعله با آن آب و تاب
۱۴دود می خیزد به جای گرد از روی زمین
می چکد آتش به جای قطره از دست سحاب
۱۵چون نسوزد در حریم بیضه بال عندلیب؟
گل ز تاثیر هوا در غنچه می گردد گلاب
۱۶طوق قمری جلوه گرداب دارد در نظر
سرو از تاب هوا از بس که گردیده است آب
۱۷از عرق تر می کند پیراهن فانوس را
شمع سیم اندام هر دم زین هوای سینه تاب
۱۸بیستون از تاب گرما زر دست افشار شد
سهل باشد تیشه فولاد اگر گردید آب
۱۹گرم شد از بس هوای خانه ها از تاب مهر
سوخت در بحر کمان ها تیر را بال عقاب
۲۰بلبل و گل در نظرها آتش و خاکسترست
گرم شد از بس گلستان زین هوای سینه تاب
۲۱چون گنهکاران عریانند در صحرای حشر
در بیابان پر آتش جلوه موج سراب
۲۲تیر از بحر کمان تا سر برون آورده است
شهپرش خاکستر و پیکانش گردیده است آب
۲۳جوهر شمشیر گردد موج در جوی نیام
گر چنین خواهد شد از گرما دل فولاد آب
۲۴نیست جوی شیر جاری در بساط بیستون
کز حرارت استخوان سنگ گردیده است آب
۲۵کیست غیر از سایه حق تا ز روی مرحمت
خلق عالم را سپرداری کند زین آفتاب؟
۲۶مظهر لطف الهی شاه عباس، آن که شد
از نسیم خلق او خون در بدنها مشک ناب
۲۷کیمیای شادی عالم که در دوران او
در رحم اطفال می نوشند جای خون شراب
۲۸بر فراز زین سلیمان است بر تخت هوا
بر سر مسند بود در دامن صبح آفتاب
۲۹از گریبان برنمی آرند سر گردنکشان
تیغ او تا شد جهان خاک را مالک رقاب
۳۰گر به خاطر آورد اقبال روزافزون او
بدر گردد ماه نو بی اقتباس آفتاب
۳۱در حریم بیضه ریزد شهپر پرواز را
گر به خاطر بگذراند سهم تیغش را عقاب
۳۲کشتی نوح است در دریای رحمت جلوه گر
بر کف دریا مثالش جام لبریز شراب
۳۳عطسه مغز نافه را خالی کند از بوی مشک
در گلستانی که گیرند از گل خلقش گلاب
۳۴تا ز بزم و رزم در عالم بود نام و نشان
تا بود جوهر به تیغ و نشأه در جام شراب
۳۵دوستانش را لب پیمانه بادا بوسه گاه
دشمنانش را ز زخم تیغ بادا فتح باب
۳۶