از تهیدستی است در مغز چنار این پیچ و تاب
چشم ظاهربین ز بی دردی کند جوهر حساب
۱می شود چون نافه مویش در جوانی ها سفید
هر که خون خویش را سازد چو آهو مشک ناب
۲راحت بی رنج در ماتم سرای خاک نیست
خندهی گل گریه های تلخ دارد چون گلاب
۳در بلندی با فرودستان تواضع پیشه کن
تا چو ماه نو ترا گردون کند از زر رکاب
۴می کشد از عشق، حیف خود دل بی تاب ما
می کند خون در دل آتش به گردیدن کباب
۵نیست از باد مخالف فرق تا باد مراد
شد تنک دریانوردی را که دل همچون حباب
۶عشق در دلهای روشن بی قراری می کند
پرتو خورشید در آیینه دارد اضطراب
۷کوته است از حرف خاموشان زبان اعتراض
ایمن از تیغ است هر خونی که گردد مشک ناب
۸دل منه بر عمر مستعجل که اسب تند را
نیست مانع از دویدن پا فشردن در رکاب
۹می دود در جستجوی آب، دایم هر طرف
گرچه از آب است صائب پرده چشم حباب
۱۰