می نماید چشم شوخ از پرده شرم و حجاب
برق عالمسوز را مانع نمی گردد سحاب
۱اختر صبح آیدش خورشید تابان در نظر
هر که رخسار ترا دیده است پیش از آفتاب
۲می کند بر عاشقان هم رحم، حسن سنگدل
آب اگر گردد به چشم آتش از اشک کباب
۳حسن در دوران خط از شرم می آید برون
در قیامت می شود طالع ز مغرب آفتاب
۴بهره صورت پرست از حسن معنی حسرت است
تشنه دیدار گل را تشنه تر سازد گلاب
۵سنگ کم در پله میزان خجالت می کشد
خود حساب آسوده است از پرسش روز حساب
۶خودنمایی لازم نودولتان افتاده است
می شود غماز هر خونی که گردد مشک ناب
۷تشنه دیدار را کوثر نسازد دل خنک
بلبلان را برنیارد از خمار گل گلاب
۸گرچه می گردد ز پیچ و تاب کوته، رشته ها
رشته آه مرا سازد رساتر پیچ و تاب
۹کسب جمعیت به امید پریشانی کنم
می فشانم، هر چه می گیرم ز دریا چون سحاب
۱۰از هوسناکی منه بر آب، بنیاد حیات
کز هواجویی شود در یک نفس فانی، حباب
۱۱نیست بر سنگین دلان محرومی سایل گران
کوه با آن لنگر تمکین بود حاضر جواب
۱۲در سواد فقر از طول امل آثار نیست
در دل شب پا به دامن می کشد موج سراب
۱۳می کند پند و نصیحت در گرانجان هم اثر
پای خواب آلود از فریاد اگر خیزد ز خواب
۱۴فیض روشندل به نیک و بد برابر می رسد
پرتو مه می فتد یکسان به آباد و خراب
۱۵در مزاج تندخویان گریه را تأثیر نیست
آتش سوزان نمی اندیشد از اشک کباب
۱۶حسن روز افزون او صائب یکی صد شد ز خط
گرچه حسن از حلقه خط میشود پا در رکاب
۱۷