صبح روشن شد، بده ساقی می چون آفتاب
تا به روی دولت بیدار برخیزم ز خواب
۱هر که در میخانه بردارد ز روی صدق دست
از بیاض گردن مینا شود مالک رقاب
۲ماهیان از بی زبانی بحر بر سر می کشند
گفتگو داروی بیهوشی است در بزم شراب
۳عذر بیداد رخ او را خط از عشاق خواست
راه خود را پاک سازد خون چو گردد مشک ناب
۴از خط شبرنگ گفتم شرم او کمتر شود
پرده دیگر ز خط افزود بر شرم و حجاب
۵در زمان خط، مدار چشم او بر مردمی است
گردن عامل بود باریک در پای حساب
۶از نگاه گرم، چون مویی که بر آتش نهند
می شود افزون میان نازکش را پیچ و تاب
۷فیض گردون بلنداختر بود ز اقبال عشق
تاج بخشی می کند از همت دریا حباب
۸کیمیای دانه احسان، زمین قابل است
گوهر شهوار گردد در صدف اشک سحاب
۹مردم بی برگ را اسباب عیش آماده است
بستر خار است، در هر جا که سنگین گشت خواب
۱۰ایمنی جستم ز ویرانی، ندانستم که چرخ
گنج خواهد خواست جای باج ازین ملک خراب
۱۱در بلندی ناله صائب ندارد کوتهی
کوه تمکین تو می سازد صدا را بی جواب
۱۲