حسن آن لبهای میگون بیش گردد در عتاب
می دواند ریشه در دل از رگ تلخی شراب
۱می نماید حسن شوخ از پرده شرم و حیا
برق را از تیغ بازی کی شود مانع سحاب
۲نشأه آن لعل میگون ز آبداری شد زیاد
گرچه میسازد می پر زور را کم زور، آب
۳حسن عالمسوز را پروای اشک گرم نیست
شعلهور می گردد اخگر بیش از اشک کباب
۴زلف را وا کرد از سر، حسن روزافزون او
سایه را کوتاه سازد در بلندی آفتاب
۵دیدن خورشید تابان گرچه آب آرد به چشم
دیده خورشید را روی تو می سازد پر آب
۶زان سراپا چشم گردیدهاست آن زلف رسا
تا ازان موی کمر تعلیم گیرد پیچ و تاب
۷می به چشم مست او شد سرمه شرم و حیا
خون اگر در ناف آهوی ختن شد مشک ناب
۸ناگوار از صحبت نیکان گوارا می شود
عیب تلخی را ز خلق خوش هنر سازد گلاب
۹از چه رو صائب ز روی آتشین او نسوخت؟
نیست گر بال سمندر تار و پود آن نقاب
۱۰