می می چکد از آب و هوای صفی آباد
جامی است پر از باده بنای صفی آباد
۱اشرف که بهشت است ازو در عرق شرم
بالا نکند سر ز هوای صفی آباد
۲هر چند به اشرف نرسد هیچ مقامی
بالاتر ازان است صفای صفی آباد
۳الحق که نگین خانه معموره اشرف
می خواست نگینی چو بنای صفی آباد
۴اشرف که نکردی به ته پا نگه از ناز
چون سایه فتاده است به پای صفی آباد
۵بیمار شود از دم جان بخش مسیحا
سروی که برآید به هوای صفی آباد
۶بی پرده شود راز نهانخانه دلها
از مرمر اندیشه نمای صفی آباد
۷چون پنجه خورشید کند خیره نظر را
دستی که شود چهره گشای صفی آباد
۸هر چند به معراج رسانند سخن را
بالاتر ازان است بنای صفی آباد
۹از هیچ طرف مانع نظاره ندارد
چون عالم اندیشه، فضای صفی آباد
۱۰پیمانه ز خود باده گلرنگ برآرد
در انجمن نشأه فزای صفی آباد
۱۱فواره دریای گهرخیز معانی است
هر خامه که تر شد به ثنای صفی آباد
۱۲شد مشرق پروین، نظر شوخ کواکب
از شمسه خورشید لقای صفی آباد
۱۳از تخت جم و چتر پریزاد دهد یاد
اشرف که فتاده است به پای صفی آباد
۱۴ممتاز به خوبی است ز مجموعه اشرف
چون مصرع برجسته، بنای صفی آباد
۱۵از سرو گذشته است کله گوشه مینا
از تربیت آب و هوای صفی آباد
۱۶اشرف به ته پای پریزاد کند خواب
از ابر پریشان فضای صفی آباد
۱۷چون غنچه گل باز شود غنچه پیکان
در بوم و بر عقده گشای صفی آباد
۱۸داغ سیهی می برد از نامه اعمال
از بس که تر افتاده هوای صفی آباد
۱۹چون سایه شد اشرف یکی از خاک نشینان
روزی که قد افراخت لوای صفی آباد
۲۰بر سینه زند سنگ ازو شیشه تقوی
هر چند لطیف است هوای صفی آباد
۲۱طاوس بهشت است که از بال زند چتر
تالار زراندود بنای صفی آباد
۲۲زاهد که ز دستش نچکد آب ز خشکی
مستانه دهد جان به لقای صفی آباد
۲۳اشرف که در آراستگی باغ بهشت است
یک گوشه ندارد به صفای صفی آباد
۲۴چون روی عرقناک نماید ز ته زلف
در زیر رگ ابر، لقای صفی آباد
۲۵کشمیر که خال رخ هندست ز سبزی
حاشا که شود روی نمای صفی آباد
۲۶از فیض قدوم شه دین، ثانی عباس
برخلد کند ناز، بنای صفی آباد
۲۷جایی که زبان قاصر از اوصاف بهشت است
صائب چه توان گفت صفای صفی آباد؟
۲۸