اگر نه مدِّ بسمالله بودی تاجِ عنوانها
نگشتی تا قیامت نوْ خطِ شیرازه دیوانها
۱نه تنها کعبه صحراییست دارد کعبهٔ دل هم
به گِردِ خویشتن از وسعتِ مشرب، بیابانها
۲به فکرِ نیستیْ هرگز نمیاُفتند مغروران
اگرچه صورتِ مِقراضْ «لا» دارد گریبانها
۳سرِ شوریدهای آوردهام از وادیِ مجنون
تُهی سازید از سنگِ مَلامت جِیب و دامانها
۴حیاتِ جاودان خواهیْ به صحرایِ قناعت رو
که دارد یادِ هر موری، در آن وادی سلیمانها
۵گلستانِ سخن را تازهرو دارد، لبِ خشکم
کِه جز من میرساند در سُفالِ خشک، ریحانها؟
۶نمیبینی زِ اِستغنا به زیرِ پا نمیدانی
که آخر میشود خارِ سرِ دیوار، مژگانها
۷کدامین نعمتِ اَلوان بُوَد در خاکْ غیر از خون؟
زِ خِجلَت برنمیدارد فَلَک سرپوشِ این خوانها
۸چنان از فکرِ صائب شور افتادهست در عالم
که مرغان این سخن دارند با همْ در گلستانها
۹