تا ز رخ زلف آن بهشتی روی دور انداخته است
دست رضوان پرده بر رخسار حور انداخته است
۱پنجه مومین حریف پنجه خورشید نیست
عقل بیجا پنجه با عشق غیور انداخته است
۲می برد خواهی نخواهی دل ز دست مردمان
کار خود را آن کمان ابرو به زور انداخته است
۳ساعد او بارها در معرض عرض صفا
رعشه غیرت بر اندام بلور انداخته است
۴در حریم عشق، خواهش ناامیدی بردهد
زان تجلی پرتو خود را به طور انداخته است
۵راه نزدیک است اگر بر گرد دل گردد کسی
دوربینی ها مرا از کعبه دور انداخته است
۶ابر تر دامن چه باشد، کز حجاب اشک من
خویش را طوفان مکرر در تنور انداخته است
۷تیره بختی های ما از پستی اقبال نیست
از بلندی شمع ما پرتو به دور انداخته است
۸نه همین در شهر اصفاهان قیامت می کند
فکر صائب در همه آفاق شور انداخته است
۹