صبح از خورشید تابان دست بر دل مانده ای است
آفتاب از صبح داغ در نمک خوابانده ای است
۱دانه امید ما در عهد این بی حاصلان
در زمین کاغذین، تخم شرار افشانده ای است
۲شکوه ما در زمان خوی آن بیدادگر
نامه در رخنه دیوار نسیان مانده ای است
۳با تو ظالم برنمی آید، وگرنه آه من
پنجه زورآوران چرخ را پیچانده ای است
۴حلقه جمعیتی گر هست در زیر فلک
دیده بینایی از وضع جهان پوشانده ای است
۵فتنه آخر زمان در دور چشم مست او
شیشه بی باده بر طاق نسیان مانده ای است
۶کیست صائب با دل پر خون درین وحشت سرا؟
از حریم قرب، بی تقصیر بیرون مانده ای است
۷