زلف یار از جلوه خط پریشانی شکست
از غبار لشکر موران سلیمانی شکست
۱کشتی ما گرچه از موج خطر صد پاره شد
تخته ای هر پاره اش بر فرق طوفانی شکست
۲داغ منت چون کلف هرگز نرفت از چهره اش
هر که بر خوان فلک چون مه لب نانی شکست
۳اندکی از سینه پر شور ما دارد خبر
در کنار زخم هر کس را نمکدانی شکست
۴رو نگرداند ز تیغ آتشین آفتاب
هر که در راه طلب چون صبح دامانی شکست
۵دل ز راه عجز و دلدار از سر ناز و غرور
هر گلی طرف کلاه اینجا به عنوانی شکست
۶موجهای بحر یکرنگی به هم پیوسته است
از شکست خاطر ما کافرستانی شکست
۷از جنون، گفتم قلم بردار از من روزگار
در بن هر ناخنم سودا نیستانی شکست
۸از شکست بال، صائب در قفس خون می خورم
ای خوشا مرغی که بالش در گلستانی شکست
۹