التفاتِ زاهدانِ خشک، تر سازد مرا
گرمی افسردگان افسردهتر سازد مرا
۱اشکِ نیسانم، گدایی دارم از بحرِ گهر
چون صدف دامانِ پاکی، تا گهر سازد مرا
۲معنیِ دور، از لباسِ لفظ میگردد جدا
مختصر، کی این جهانِ مختصر سازد مرا
۳شعلهٔ بیباک را از چوبکاری باک نیست
چوبِ گل از بوی گل دیوانهتر سازد مرا
۴ناخنِ فولاد دارم در گشادِ کارها
بویِ خون صاحبجگر چون نیشتر سازد مرا
۵بحر را تلخی ز آفتها دعای جوشن است
تلخرویی از حلاوت بیشتر سازد مرا
۶رشتهٔ عمرم به اندک فرصتی گردد گره
گر چنین بیتاب، آن موی کمر سازد مرا
۷جذبهٔ دریا بود صائب دلیلِ سیلِ من
کی رهِ خوابیده دلگیر از سفر سازد مرا؟
۸