حسن بی پروا ز شور عندلیبان فارغ است
غنچه این باغ، دل خوردن نمی داند که چیست
۱ریخت خون کوهکن را تیشه از دهشت به خاک
شیرخوار آداب می خوردن نمی داند که چیست
۲ناقصان آسوده اند از غم که ماه ناتمام
تا نگردد بدر، دل خوردن نمی داند که چیست
۳این جواب آن که می گوید نظیری در غزل
هر که دل را باخت دل بردن نمی داند که چیست
۴داغ عمر رفته افسردن نمی داند که چیست
آتش این کاروان مردن نمی داند که چیست
۵شعله را اشک کباب از سوختن مانع نشد
آتش سوزان نمک خوردن نمی داند که چیست
۶خار نتواند گرفتن دامن ریگ روان
رهنورد شوق، افسردن نمی داند که چیست
۷اهل صورت از خزان بی دماغی فارغند
غنچه تصویر، پژمردن نمی داند که چیست
۸گشت ذوق وعده سد راه جست و جو مرا
دست و پا گم کرده، پی بردن نمی داند که چیست
۹کشته تیغ شهادت در دو عالم زنده است
محو آب زندگی، مردن نمی داند که چیست
۱۰