آسمان سفله بی برگ و نوایی بیش نیست
آفتاب روشنش شبنم گدایی بیش نیست
۱در محیط آفرینش چون حباب شوخ چشم
شغل ما سرگشتگان کسب هوایی بیش نیست
۲زر که آرام از خسیسان رنگ زردش برده است
پیش ما کامل عیاران کهربایی بیش نیست
۳می نماید گر به ظاهر دامن دولت وسیع
دستگاهش سایه بال همایی بیش نیست
۴گرچه پیوند علایق را گسستن مشکل است
پیش ما وا کردن بند قبایی بیش نیست
۵برنمی آید به حق باطل، و گرنه چون کلیم
رایت ما و سپاه ما عصایی بیش نیست
۶خواب بر مخمل ز شکر خواب ما گشته است تلخ
گرچه در ویرانه ما بوریایی بیش نیست
۷آنچه باید خواست از آزادمردان همت است
سرو را در آستین دست دعایی بیش نیست
۸مطلبی جز ترک مطلب نیست ما را در جهان
مدعای ما دل بی مدعایی بیش نیست
۹قسمت ما از کریمان جهان آوازه ای است
رزق ما زین کاروان بانگ درایی بیش نیت
۱۰چرخ کجرو گر نگردد راست با ما، گو مگرد
مطلب آیینه از صیقل جلایی بیش نیست
۱۱روزی اهل بصیرت از فلک ها کلفت است
قسمت روزن، غبار آسیایی بیش نیست
۱۲گرچه می پوشم جهانی را لباس مغفرت
پوششم چون کعبه در سالی قبایی بیش نیست
۱۳باغبان ما را عبث از سیر مانع می شود
مطلب ما از گلستان همنوایی بیش نیست
۱۴چون شکر هر کس که دارد از حلاوت بهره ای
خانه و فرش و لباسش بوریایی بیش نیست
۱۵هر که دارد جوهری، نانش به خون افتاده است
قسمت شمشیر، آب ناشتایی بیش نیست
۱۶از هجوم میوه صائب شاخه ها خم می شود
حاصل از پیری ترا قد دوتایی بیش نیست
۱۷