لنگر تن روح را نتواند از پرواز داشت
موج دریا دیده را نتوان به ساحل بازداشت
۱ساقی ما در مروت هیچ خودداری نکرد
نشأه انجام را در ساغر آغاز داشت
۲در جهان آب و گل، ویرانه ای از من نماند
شغل خودسازی مرا از خانه سازی باز داشت
۳ساعد سیمین او را تا کلیم الله دید
نسخه افسوس شد دستی که در اعجاز داشت
۴من چه دارم در نظر تا جان به آسانی دهم؟
کبک، باغ دلگشا از سینه شهباز داشت
۵عندلیب مست ما روزی که فارغبال بود
هر طرف چندین کباب شعله آواز داشت
۶زنگ بر آیینه ام از قحط روشنگر نماند
منت صیقل مرا محروم از پرداز داشت
۷یاد ایامی که در دریای بی پایان عشق
کشتی ما بادبان از پرده های راز داشت
۸در غبار خط نهان چون دام زیر خاک شد
زلف مشکینی که در هر موی چندین ناز داشت
۹بیش ازین صائب نمی آید ز من اخفای عشق
شد مشبک پرده دل بس که پاس راز داشت
۱۰