دست ما چون سرو هرگز بخت دامانی نداشت
هرگز این بی حاصل از ایام، سامانی نداشت
۱حلقهٔ زلفت به روی گرم عالم را گرفت
خاتم دولت به این خوبی سلیمانی نداشت
۲داغ، آب زندگی را در سیاهی غوطه داد
یوسف مصری چنین چاه زنخدانی نداشت
۳در زمان ما نشد هموار وضع آسمان
طوطی ما هرگز از آیینه میدانی نداشت
۴در رگِ ابرِ کرم این کوتهی امروز نیست
دفتر افلاک هرگز مدّ احسانی نداشت
۵تا دل ما آب شد، باران حیرت عام شد
ورنه از شبنم، گلستان چشمِ حیرانی نداشت
۶بر صفِ نقشِ مراد، آن زد که در روی زمین
خانهاش چون خانهٔ آیینه دربانی نداشت
۷پیش ازین در فکرِ زادِ آخرت بودند خلق
هیچ کس اندیشهٔ آب و غم نانی نداشت
۸گر نمیآمد به رویِ کارِ عالم آه ما
تا قیامت این سفال خشک، ریحانی نداشت
۹نقش امّید از دل ما شست آخر آسمان
هیچ کس زین ابرِ خشک امّیدِ بارانی نداشت
۱۰عشق صائب عالم آسوده را پُرشور کرد
ورنه این دریای لنگردار طوفانی نداشت
۱۱