قطره خونی شد از دست نگارینش چکید
بس که از دستم به ناز آن نازنین دل را گرفت
۱دست کوتاه مرا شد تخته مشق امید
شانه تا دامان آن مشکین سلاسل را گرفت
۲پیش عاشق جان ندارد قدر، ورنه می توان
از نگاه عجز تیغ از دست قاتل را گرفت
۳کوه تمکین برنمی آید به دست انداز شوق
جذبه مجنون عنان از دست محمل را گرفت
۴سرکشان را عشق می سازد به افسون چرب نرم
زیر پر، پروانه آخر شمع محفل را گرفت
۵مفت شیطانند غفلت پیشگان روزگار
سگ به آسانی تواند صید غافل را گرفت
۶طاعتی بالاتر از دلجویی درویش نیست
دست خود بوسید هر کس دست سایل را گرفت
۷اینقدر تمهید در تسخیر ما در کار نیست
از نگاهی می توان از دست ما دل را گرفت
۸در طلب سستی مکن صائب که از صدق طلب
دست من در آستین دامان منزل را گرفت
۹هر که در دریای هستی دامن دل را گرفت
بی تردد موجه اش دامان ساحل را گرفت
۱۰