نیست بر خاطر غباری از پریشانی مرا
جامه فتح است چون شمشیر عریانی مرا
۱گرچه از آتش زبانی شمع این نه محفلم
نیست رزقی جز سرانگشت پشیمانی مرا
۲چون گهر گرد یتیمی سرنوشت من شده است
نیست ممکن شستن این صندل ز پیشانی مرا
۳فارغ از آمد شد نقش بد و نیکم، که ساخت
خانه دربسته، چون آیینه، حیرانی مرا
۴زندگی گردید از قد دو تا پا در رکاب
برد از عالم برون این اسب چوگانی مرا
۵تا سرافرازم به داغ بندگی کرده است عشق
هست در زیر نگین ملک سلیمانی مرا
۶در دبستان تأمل کرده ام روشن سواد
ابجد اطفال باشد خط پیشانی مرا
۷نیست احسان بنده کردن مردم آزاد را
دانه چینی خوشترست از دانه افشانی مرا
۸چون صدف بر هم نمی پیچد مرا زخم زبان
زیر تیغ تیز باشد گوهرافشانی مرا
۹نعل وارون است آه و گریه یعقوبیم
ورنه یوسف در دل تنگ است زندانی مرا
۱۰پنجه خونین تهمت جلوه گل می کند
در گریبان حیا از پاکدامانی مرا
۱۱از خرابی های ظاهر شکوه صائب چون کنم؟
مغرب گنج گهر گرداند ویرانی مرا
۱۲