از غبار خط فزون شد روشنایی دیده را
توتیای چشم باشد خاک، طوفان دیده را
۱دیده یعقوب می خواهد نسیم پیرهن
نیست هر نادیده لایق جامه پوشیده را
۲گرچه باشد صیقل زنگ کدورت ماه عید
ناخن الماس باشد، داغ ماتم دیده را
۳خود حساب از پرسش روز حساب آسوده است
نیست پروایی ز میزان مردم سنجیده را
۴می نمودم وحشت از کثرت، ندانستم که خار
از گریبان سر برآرد دامن برچیده را
۵چند باشم زان رخ مستور، قانع با خیال؟
در گریبان تا به کی ریزم گل ناچیده را؟
۶بی قراری های دل زنگ کدورت را فزود
پایکوبی آب شد این سبزه خوابیده را
۷بهره زان موی میان نازک خیالان می برند
در نیابد هر کسی این معنی پیچیده را
۸زلف با افتادگی بر سر کشان غالب شود
فتح باشد در رکاب این رایت خوابیده را
۹نیست جز انسان کسی شایسته اوصاف حق
شاه می بخشد به خاصان جامه پوشیده را
۱۰سخت تر گردد گره، هر گاه صائب تر شود
باده هیهات است بگشاید دل غم دیده را
۱۱