نیست از داغ جنون پروا دل غم پیشه را
دیده شیرست کرم شبچراغ این بیشه را
۱راز عشق از دل تراوش می کند بی اختیار
این شراب برق جولان می گدازد شیشه را
۲پیر را طول امل بیش از جوان پیچید به هم
می کند مطلق عنان خاک ملایم ریشه را
۳نیست غافل عشق بی پروا ز مرگ کوهکن
نقش شیرین می کند شیرین دهان تیشه را
۴صائب از اندیشه موی میان غافل مباش
کاین ره باریک نازک می کند اندیشه را
۵