حاجت دام و کمندی نیست در تسخیر ما
گردش چشمی بود بس حلقه زنجیر ما
۱ما خراب از آب شمشیر تغافل گشته ایم
می توان کردن به گرد دامنی تعمیر ما
۲از عیار نامه ما دردمندان آگهند
می شود در زخم ظاهر جوهر شمشیر ما
۳چون کمان هر چند مشت استخوانی گشته ایم
می شود از جوشن گردون ترازو تیر ما
۴دل ز بیم غمزه از زلفش نمی آید برون
بیشتر در پرده شب می چرد نخجیر ما
۵در فضای خاطر ما تیر پیکان می شود
آه می گردد گره در سینه دلگیر ما
۶منزل نقل مکان ماست اوج لامکان
وادی امکان ندارد عرصه شبگیر ما
۷از خجالت چون نگردد تیشه فرهاد آب؟
کوه را برداشت از جا ناله زنجیر ما
۸خواب ما با خواب چشم یار از یک پرده است
هیچ کس بیرون نمی آرد سر از تعبیر ما
۹گنجها در گوشه ویران ما در خاک هست
آبروی سعی را گوهر کند تعمیر ما
۱۰دیدن ما تلخکامان تلخ سازد کام را
دایه گویا داد از پستان حنظل شیر ما
۱۱مادر از فرزند ناهموار خجلت می کشد
خاک سر بالا نیارد کرد از تقصیر ما
۱۲خود هم از زلف دراز خویش دربند بلاست
یک سرش بر گردن یوسف بود زنجیر ما
۱۳این که صائب دست ما از دامن او کوته است
نارسایی های اقبال است دامنگیر ما
۱۴