غنی فیض از دل شب چون فقیران درنمییابد
ز ظلمت آنچه یابد خضر، اسکندر نمییابد
۱برآ از قید خودبینی که در زندان آب و گل
کسی کز خود نپوشد چشم راه درنمییابد
۲بود زیر نگین ملک سلیمان تنگدستی را
که غیر از گوشه دل، گوشه دیگر نمییابد
۳گهی در حلقه تسبیح و گه در قید زنارم
کسی از رشته سر در گم من سر نمییابد
۴سپند من مسلم چون تواند جَست ازین آتش؟
که دود من ره بیرون شد از مجمر نمییابد
۵ز سایل میگشاید غنچه امید همت را
نخندد شیشه سربسته تا ساغر نمییابد
۶گشاد از بستگیها جو، که تا غواص در دریا
نمیسازد نفس در دل گره، گوهر نمییابد
۷مجو سر رشته آسایش از دنیای پر وحشت
که موج آسودگی در بحر بی لنگر نمییابد
۸نباشد در مقام خویشتن قدری هنرور را
که در دریا کسی بوی خوش از عنبر نمییابد
۹به بی شرمی توان شد کامیاب از چرخ مینایی
ز دریا جز حباب شوخ چشم افسر نمییابد
۱۰به شعر خشک صائب رام نتوان کرد خوبان را
که گوهر راه در گوش بتان بی زر نمییابد
۱۱