مرا از حرفهای قالبی دل تنگ میگردد
ز عکس طوطیان آیینهام پرزنگ میگردد
۱گرانی میکند بر خاطرم یاد سبکروحان
پری بر شیشه نازکدل من سنگ میگردد
۲به یاد خلوت آغوش او هرگاه میافتم
فضای آسمان بر دیده من تنگ میگردد
۳که دارد یاد معشوقی به این کیفیت از خوبان؟
عرق بر چهره صافش می گلرنگ میگردد
۴مگر شد کاروانسالار، شوق آتشین پایم؟
که برق و و باد در دنبال عذر لنگ میگردد
۵سفر آسان کند هر عقده مشکل که پیش آید
پر و بال فلاخن وقت گردش سنگ میگردد
۶حیا افزون کند گیرایی چشم نکویان را
ز نور شرم این شهباز زرین چنگ میگردد
۷مروت نیست همکاران شیرین را خجل کردن
وگرنه کوهکن با من کجا همسنگ میگردد؟
۸دل خوش مشرب من صلح کل کرده است با عالم
که آب صاف با هر شیشهای یکرنگ میگردد
۹گذارد رو به صحرا چون دل دیوانه از شهری
که در جیب و بغل اطفال را گل سنگ میگردد؟
۱۰به هر برگی درین گلزار پیوند دگر دارم
شود گر غنچهای در هم، دل من تنگ میگردد
۱۱محرک بر سر گفتار میآرد سخنور را
که از مضراب اکثر سازها آهنگ میگردد
۱۲از ان عاشق به آتشهای رنگارنگ میسوزد
که هر ساعت به رنگی حسن پر نیرنگ میگردد
۱۳مخوان بر زاهدان خشک هرگز شعر تر صائب
که آب چشم نیسان در صدفها سنگ میگردد
۱۴