سر منصور بار آن تیغ بیزنهار میآرد
نهالی را که خون آبش بود سربار میآرد
۱به خورشید درخشان میرسد چون قطرهٔ شبنم
به این گلزار هرکس دیدهٔ بیدار میآرد
۲چونی هرکس در این وادی به صدق دل کمر بندد
نهال آرزویش تنگ شکربار میآرد
۳چراغش چون چراغ پیر کنعان میشود روشن
به این بازار هرکس چشم چون دستار میآرد
۴ز هم مگشای آن چاک گریبان را که چشم بد
شبیخون بر چمن از رخنه دیوار میآرد
۵چه افسون کرد در کار چمن این بوستانپیرا؟
که هرجا بید مجنونی است لیلی بار میآرد
۶تو ای مشاطه فکر گل مکن از بهر دستارش
که بلبل گل به نذر آن سردستار میآرد
۷ندارد ذوق تحسین چشم و دل سیر سخن صائب
خوشامد طوطیان را بر سر گفتار میآرد
۸خمارم گرچه از حالی به حالی میبرد صائب
به حال خود مرا یک ساغر سرشار میآرد
۹