توانگر در دل از سامان خود آزارها دارد
به قدر فلس، زیر پوست ماهی خارها دارد
۱مگو بی پرده چون منصور حرف حق به هر باطل
که عشق از بهر بی ظرفان مهیا دارها دارد
۲چه حرف است این که می باشد سبکباری در آزادی؟
که سرو از تنگدستی بر دل خود بارها دارد
۳مجو در سایه بال هما امنیت خاطر
که این گنج گهر را سایه دیوارها دارد
۴مکن تکلیف سیر کوچه و بازار مجنون را
که این دیوانه با سودای خود بازارها دارد
۵به افسون بهاران از قفس بیرون نمی آید
نواسنجی که زیر بال و پر گلزارها دارد
۶تو ای کوته نظر فکر نگار ساده رویی کن
که چشم موشکاف ما به آن خط کارها دارد
۷به فکر شربت بیمار من آن لب کجا افتد؟
که در هر گوشه ای چون چشم خود بیمارها دارد
۸نمی افتد به دست کوتاه من دامن فرصت
وگرنه شکوه من در بغل طومارها دارد
۹مکن از نفس کافر دعوی تجرید را باور
که از قطع تعلق بر کمر زنارها دارد
۱۰مشو از انتظام کار نومید از پریشانی
که بی پرگار چون گردید دل، پرگارها دارد
۱۱مکن استادگی در بیع یوسف چون گرانجانان
که در مصر این متاع ناروا بازارها دارد
۱۲به بوی خون زصحرای ملامت پا مکش صائب
که زخم خار او در آستین گلزارها دارد
۱۳