مرا پاس ادب زان آستان مهجور می دارد
ترا تمکین و ناز از صحبت من دور می دارد
۱نباشد حسن را مشاطه ای چون پاکدامانی
به قدر شرم، رخسار نکویان نور می دارد
۲لب میگون و چشم مست او را هر که می بیند
مرا در مستی و دیوانگی معذور می دارد
۳نگردید از ملاحت نشأه آن لعل میگون کم
چه پروا از نمک آن باده پرزور می دارد؟
۴نمی بینم از ان دزدیده در رخساره جانان
که دیدنهای رسوا عشق را مستور می دارد
۵مرا بیهوشی از پاس ادب غافل نمی سازد
نمی دانم چرا ساقی مرا مخمور می دارد
۶به جرأت چون طبیب بیجگر نبض مرا گیرد؟
سمندر دست بر آتش مرا از دور می دارد
۷اگرچه شوربخت افتاده ام اما به این شادم
که باشد ایمن از چشم آن که بخت شور می دارد
۸ملایم طینتی هموار سازد تندخویان را
کدو اندیشه کی از باده پرزور می دارد؟
۹به ریزش می توان از گوهر مقصود بر خوردن
به قدر قطره های اشک، تاک انگور می دارد
۱۰به شیرینی توان بستن زبان تندخویان را
که شهد از آتش ایمن خانه زنبور می دارد
۱۱مشو غمگین، زگردون بر نیاید گر تمنایت
که بی بال و پری پاس حیات مور می دارد
۱۲زبیدردان چه درد از دل شود کم دردمندان را؟
عیادت بیش بیمار مرا رنجور می دارد
۱۳زعیسی درد خود از ساده لوحی می کند پنهان
زهمدرد آن که راز خویش را مستور می دارد
۱۴نیارد حد شرعی مست بیحد را به خود صائب
زچوب دار کی اندیشه ای منصور می دارد؟
۱۵