ز خون خویش تیغ دشمن من رنگ میگیرد
دلیر آن است کز دشمن سلاح جنگ میگیرد
۱نبندد صورت از یکرنگ دشمن، دوستی هرگز
ز عکس طوطیان آیینه من زنگ میگیرد
۲گرانی میکند بر دل مرا حرف سبکمغزان
اگرچه از هوا دیوانه من سنگ میگیرد
۳ز همچشمان گزیری نیست خوبان را که در گلشن
گل از گل رنگ میبازد، گل از گل رنگ میگیرد
۴به همت میتوان از سربلندان یافت کام دل
که از خورشید تابان لعل آب و رنگ میگیرد
۵اگرچه از سیاهی هیچ رنگی نیست بالاتر
دل از من بیش چشم آسمانی رنگ میگیرد
۶ز اقبال لب پیمانه خونها در جگر دارم
که گاهی بوسهای زان لعل آتشرنگ میگیرد
۷نگنجد گر قبا در پیرهن از شوق، جا دارد
که در آغوش آن سیمینبدن را تنگ میگیرد
۸به یک تلخی ز صد تلخی قناعت کردن اولیتر
مرا از صلح مردم بیش دل از جنگ میگیرد
۹گریبان چاک سازد ابر را برق سَبُکجولان
عبث صائب لباس غنچه بر گل تنگ میگیرد
۱۰