اگرچه شمع کافوری خرد در خانه میسوزد
چراغ از چشم شیران بر سر دیوانه میسوزد
۱ز بیم بازگشت حشر دل جمع است عاشق را
که فارغ از دمیدن میشود چون دانه میسوزد
۲شعار حسن تمکین، شیوه عشق است بیتابی
به پایان تا رسد یک شمع صد پروانه میسوزد
۳به فکر کلبه تاریک ما هرگز نمیافتد
چراغ آشنارویی که در هر خانه میسوزد
۴ز شمع انجمن آموز آیین وفاداری
که تا دارد نفس بر تربت پروانه میسوزد
۵اگرچه در حریم اهل تقوی شمع محرابم
همان دل در هوای گوشه میخانه میسوزد
۶نمیدانم چه حال از عشق او دارم، همین دانم
که بیش از آشنا بر من دل بیگانه میسوزد
۷زهر انگشت مرجان بحر شمع عالمافروزی
برای جستن آن گوهر یکدانه میسوزد
۸مگر از سیلی باد خزان صائب خبر دارد
که شمع لاله و گل سخت بیتابانه میسوزد
۹