ز اکسیر قناعت خاک شکر می تواند شد
ز فیض سیر چشمی سنگ گوهر می تواند شد
۱صدف گر لب برای قطره پیش ابر نگشاید
ز حفظ آبرو دریای گوهر می تواند شد
۲به مهر خامشی مسدود گردان رخنه لب را
که این سد هر که می بندد سکندر می تواند شد
۳چرا چون ریشه زیر خاک ماند از تن آسانی؟
رگ جانی که در شمشیر جوهر می تواند شد
۴چراغ مهر عالمتاب از آن روشن بود دایم
که از نظاره او دیده ای تر می تواند شد
۵مشو ز افتادگی غافل سرت بر ابر اگر ساید
که از راه تنزل قطره گوهر می تواند شد
۶شمارد بیستون را سنگ طفلان شور سودایم
به من کی هر سبک سنگی برابر می تواند شد؟
۷به امید بهشت نسیه زاهد خون خورد، غافل
که خود باغ بهشت از یک دو ساغر می تواند شد
۸زمین از سایه اش چون آسمان نیلوفری گردد
به این عمامه واعظ چون به منبر می تواند شد؟
۹تعین داردش در پرده بیگانگی، ورنه
حباب از ترک سر دریای اخضر می تواند شد
۱۰نشست از دل سرشک تلخ من نقش تمنا را
ز جوش بحرکی خامی ز عنبر می تواند شد؟
۱۱مروت نیست سبقت جستن از کوتاه پروازان
وگرنه نامه ام پیش از کبوتر می تواند شد
۱۲چه طوفانها کند چون در مقام التفات آید
دهانی کز جواب خشک کوثر می تواند شد
۱۳مشو از عقل غافل چون ز نور عشق محرومی
که آتش هم شب تاریک رهبر می تواند شد
۱۴ز کنه عشق هیهات است صائب سر برون آرد
که در دریای بی ساحل شناور می تواند شد؟
۱۵