ز اسباب جهان حسرت به دنیادار میماند
ز گل آخر به دست گلفروشان خار میماند
۱به آزادی توانگر شو که در ایام بیبرگی
همین سرو و صنوبر سبز در گلزار میماند
۲سبکمغزان بزم خاک معذورند در مستی
که با رطل گران آسمان هشیار میماند؟
۳ز خود بیرون شدن را همتی چون سیل میباید
که در ریگ روان آن تنک از کار میماند
۴ز پرداز دل روشن سیه شد روزگار من
به روشنگر چه از آیینه جز زنگار میماند؟
۵ندارد خودنمایی عاقبت، در گوشهای بنشین
که گل پژمرده میگردد چو بر دستار میماند
۶کجا تنپروران را جذبه توفیق دریابد؟
نبیند کهربا کاهی که بر دیوار میماند
۷مده از دست دامان نکویان چون به دست افتد
که رزق گل شود آبی که در گلزار میماند
۸مگر بندد حجاب عشق چشم چهرهپردازش
وگرنه زود دست کوهکن از کار میماند
۹چه بیتاب است جان عاشقان در بازگردیدن
صدا زین بیشتر در دامن کهسار میماند
۱۰در آن کشور که صائب مشتری کوتاهبین باشد
متاع یوسفی بسیار در بازار میماند
۱۱